خاطرات روز تولدت از زبان خاله پریسا
سلام عشق خاله عزیز دلم خیلیی دلم میخواست وبلاگت همیشه کامل و به روز باشه ولی بعد از تولدت انقدر شیرین بودی که دلم نمیخواست حتیی به ثانیه از وقتی که میتونم نازت کنم رو بذارم . کار دیگه ای بکنم الان که دارم برات مینویسم شما هفت ماه . 14 روزته من نمیتونم خاطرات شیرین این مدتو کاملااا برات توضیح بدم ولی سعی خودمو میکنم ببخش عزیزم که خاله تنبلی کرده
عزیزم میخوام از روز تولدت بگم برات که یکی از بهترین روز های عمرم بود انروز قرار بود مامانت صیح ساعت 7 بیمارستان باشه خیلی از عزیزان اونروز مامانتو همراهی کردن از جمله بابا رضاو نانا و بابا سبامک و عمه سیمای مامانت عمو ناصر مامانت خاله ژاله تینا و انیتا و نیلوفر و نسترن همه با هم بیمارستان بودن منم قرار بود ساعت ده از گل فروشی گلی که بابات سفارش داده بود و بگیرم و خودمو برسونم حدود ساعت نه و نیم بود که نانا زنگ زد و خبر تولدتو داد منم اماده رفتم گل فروشی گالا گرفتم از شب قبلم خودم برات سه تا بادکنک ابی گرفته بودم اونارم برداشتم راه افتادیم طرف بیمارستان من که رسیدم ساعت 10 و نیم بود ولی تا اون موقع نه خبری از مامانت بود نه کسی تو رو دیده بود حتی همه نگران بودن چون کسایی که بعد از مامانت رفته بودن اتاق عمل بیرون اومده بودن ولی خبری از مامانت نبود تا اینکه من نتونستم صبر کنم با هزار تا دور و کلک و خواهش اجازه دادن وارد بخش بشم پایین هم به همه قول دادم هر خبری شد فوری بهشون زنگ بزنم یا اگه احیاتا دیدمت عکستو بگیرم و ببرم پایین نشونشون بدم وایی که با چه دردسری خودمو جلوی بخش نوزادان رسوندم و با هزار تا خواهش یکی از پرستارا نشونت داد از دور و پشت شیشههه واییی چی میدیم یه جوجوی کوچولوی مو سیاهه که هیچییی تنش نبود و داشت با دقت همه جا رو نگاه میکرد ازشون خواشتم بزارن از نزدیک ببینمت ولی گفتن اول باید مامانت بیاد یخش و اتاقش مشخص بشه بعد و از من خواستن برم برات لباس و پوشک بیارم و من سه طبقه پله رو پرواز کردم رفتم و گفتم تو رو دیدم و حالت خوبه و برات لباس اوردم بعد بابات اومد بالا اون داشت کارهای اتاقو میکرد که من فهمیدم کدوم اتاق مال ماست و رفتم الکی به پرستار گفتم مامانتو اوردن تو اتاق 306 که اونم تو رو اورد وقتی تو تخت مخصص نوزادن داشت میاوردت من یه ذره لحافو زدم کنار که ببینمت واییی جوجو یه ذره بودییی عزیزمممم موهای سیاه پرپشتت اولین چیزی بود که هر کس میدی توجه شو جلب میکرد بعد که رسیدیم اتاق تو برای و من بابات بودیم و خانوم پرستار متعجب که از من میپرسید چرا گفتم مامانتو اوردن تو اتاق منم بهش گفتم اخه دیگه نمیتونستم صبر کنم ببخشید دروغ گفتم اونم گفت برای من مسئولت داره ولی اشکالی نداره ببینینش من نی نی رو میبرم هر وقت مامانش اومد میارمش و من اون لحظه بغلت کردم جوجوی دو کیلویییی من خیل ناز بودییییی عزیزمم و بعدش دادم بغل بابات چند ثانیه بعد خانوم پرستار تو رو برد بخش نوزادات من داشتم میرفتم پایین که خبر بدم بهشون که تو راه دیدم مامانت اوردن اونم که نیمه بیهوش بود به من گفت دیدیش منم گفتم اره یه ذره بود خیلی کوچولو نازه اونجت هم پرستار گفت این یعنی مامانت خیلی نگرانمون کرد و خیلی سخت به هوش اومد دیگه یادم رفت به کسی چیزی بگم بدو رفتن بخش نوزادان و گفتم نی نی ما رو بیارن دیگه بعد از اون قرار بود من برم پایین و کسایی مه پایین منتظر بودن یکی یکی بیان و شما رو ببینن ولی مگه میشد ازت دل کند فقط به بابات گفتم یه زنگ بزنه پایین خبر بده همه چیز رو به راهه و دیگه من بودم تو جوجو تو بغلم که حتی دلم نمیخواست یه ثانیه بذارمت زمین بعد نانا اومد با کلی وسیلهه و با یه نگاه کلی قربون صدقت رفت باور کردنی نبود بعد هم بابا سیامک و از انورم یه ریز بابات با تلفن حرف میزد چون خانواده بابات شمال بودن و هیی زنگ میزدن و حال شما رو از بابات میپرسیدن و تبریک میگفتن بعد هم یکی یکی کسایی که پایین بودن اومدن و دیدنت و رفتن تا وقت ملاقات همه دوباره برگشتن اونروز همهههه فامیللل اومدن دیدنت دست همشون درد نکنه از اول تا اخرین لحظه ملاقات اتاقت شما پر از ادم بود بابات هم بعد از وقت ملاقات با بابا سیامک برگشت خونه و من و نانا دو تامون موندیم اونجا تا ساعت9 شب که قرار بود دایی باباک بیاد دنبال من که من برم خونه ولی بابات نمیتونست تحمل کنه اون با دایی اومد بیمارستان که شما رو ببینه و یعد با هم برگردیم ولی بابات نتونست دل بکنه و گفت اونم میخواد پیشتون بمونه اونشب مامانت دو تا همراه داشت نانا و بابات البته چند بار هم اب گلوت پرید توگلوت و مجبور شدیم ببریم بخش نوزادان ولی کلا پسر گل و اقایی بودی از اول و اذیتت نکردی عشقم انشاالله به زودی عکس همشو برات میذارم عزیزم این خاطره روز تولدت از زبون منه و حتما از مامان و بابات هم میخوام که اونا هم از زبون خودشون از اون روز رویایی رو برات بگن و این پستو با عکسات تکمیل میکنم حتمااا قول خاله
و بلاخره رایان صالحی 9صبح سه شنبه 1393/5/20 در بیمارستان خصوصی شمس تبریز توسط دکتر فرح جدیان با عمل سزارین به دنیا اومد.و روز بعدش شما مرخص شدین حدود ساعت 1و5


خاطرات روز تولدت از زبان خاله پریسا
